دار

دار

 

مدتهاست به دار

آویخته ای مرا

قلم بردار

مرا از سپیدی برهان

گونه سرد مرا قرمز

لبان اشیاق مرا

رنگ بوسه بزن

 

       r@kh

بیست و سوم خرداد نود و یک

 

چون منصور

از دار عشق ات

سحر را بنگرم

باکم نیست

گر عشق تو کافری ست

من زاده کفر دل خویشم

 

       r@kh

 

دهم تیر نود و یک 

سبد گل

سبد گل

 

یه سبد گل برات دارم

نمی ذارند که  بیارم

تو تنم دعوا شده

 بین دل و زبون

دل سبد واست چیده 

زبون تو حلق تمرگیده

دل میگه اون مال منه 

چشمام  اونو پسندیده 

زبون میگه بدون من

ول معطلی کارت زاره

خجالت هاش مال منه

خلاصه از دل و زبون

میگم خیلی  می خوامت

ای با صفا  تموم جون

 

 

          r@kh

 

  بیست یکم تیر نود و یک 

آقا فال


 آقا فال

 

 

آقا فال ،آقا یه فال

 بگیر دیگه

پسر جان : فال ما گذشته

در راه سنگ فرش و امید مدرسه

سنگ فرش ، سنگ فرش  ..

حافظ می داند !

کی مترو به شهر ما می آید !

کی آن سنگفرش های مدفون شده

در خروار ماسه و سیمان و کوفت و فلان را

می کنند

چرا این همه ساختمان بر کودکی مان بنا کرده اند ؟

می شود آیا انگشتر نازنین دختر همسایه را

که دزدانه در گوشه حیاط چال شده

  بیابند ؟

می توان نقبی زد از مترو شهرمان

به بهشت و زهرا و

انگشتر را در دستان نازنیین او نشاند

.

هنوزگل  خاطر پیش از دبستان ات را

با آب پاش چشمانم  ..

  

 

          r@kh

 نوزدهم تیر نود و یک 

آئینه

آئینه

 

پژواکی در کوه سرگردان

چون آمد و شد  پاندولی  

هر لحظه  ضعیف و نحیف تر

در  گوش آدمیان هیچ ،

ازتولد  تاریخ به این ور

چه آسان در خیال بشر

مسبب و مقصر ایستاده روبرو

شاید هم در پستو

و شاید هم در پس چیزی

می شود آیا ؟

در آغوش اش بگیرم

در دریای  خیال خود غرق شویم

تا ازین پس

پژواک کوه صمیمی تر در گوش نجوا کند

ای آدمیان

در زیر لباس های خویش

یا در فرزند من آئینه

جستجو کنید

آن مسبب یا تقصیر کاری را

غرق یا که گم گشته

 

   

       r@kh

بیست یکم تیر نودو یک 

کاش میوه ها کرم خورده بودند

کاش میوه ها کرم خورده بودند

 

 

دشت مشتاق

چه پر میوه

ممنوع ، ممنوع

دو طرفه گی

از خاطر جاده ، ....

تاز ه گی ها

همه چیز یک طرفه

نه

 بن بست

شاید بدون ادامه

دلم در حسرت میوه کرم خورده

تازه گی ها سم

با کرم های درشت

در خلوت

نهالی می کارند   

نهال ها چه میوه تازه ای ...

 

r@kh

هفدهم تیر نود و یک

 

خسته ام

خسته ام

 

من از دود و غبار خسته ام

 روح ام را نشسته ام

شانه های من نردبانی

شده است برای تو

فرود گاه رنج و

غم های سنگین ام 

معتاد ام به  کولی دادن

نام مرا قی می کند

غروب کوهستان

سنجاقک های سرخ و زرد

 در بالای پرچین

باغ آرزو را

نمی بینم

بوته های مهربان دوستی

چون نی چوپان کوهستان

صدای عرعر خرهای مست

عطر دود آلود خورشت شباهنگی روستا

عکس مهتاب را

در چشمه دلتنگی .....

 

 

         r@kh

     بیست نهم اردیبهشت نود و یک