دست عید ما لخت است
دست عید ما لخت است
برگی خورده
روزگار
نیست پیدا خانه دلخواسته ی دلدار
قفا چه بسیار دور !
رهی نه پیموده شد
دوری که ما را سوار است و ما سوار
دایره ای ست
توان می برد نمی افزایدش بعد
خانه ی خوش دلبر کجاست ؟
از زیر هزاران حجاب و معجر
بوی عطر یاس و سوسن و نسترن
پراکنده شد در زمستان ابری سرد
مدام می دوم تا که بیابم
بر دامن دلدار دست
ترسم من و حیوان ملوس
نتوانیم کنیم یار خویش را بوس
r@kh
بیست و دوم اسفند نود
نوروز بر شما مبارک
پنجره