مهتاب
مهتاب
سرک کشیده مهتاب
باز امشب
بد مستی می کند
در بستر گرم تو
کاش بال مهتاب ام بود
چون نور می گذشتم از شیشه خیال
می آرمیدم
در آن وادی مقصود
چون آن عروسک همدم
سر می گذاشتم بر بالین ات من
ای ماوا گزیده در تن و جان
پنجره خیال مرا ، مبند
این پیکر نحیف من
در اشیتاق صدای آرام بخش توست
بگشای چشمان خنده را
ببین مرا تا فرصتی هست
r@kh
چهارم شهریور نود ویک
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 15:9 توسط رحمت
|
پنجره